گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

و مامان حادثه آفرید

سلام و بازم سلام به دوستای گلم ووووووووووووووووووووووو  مامان حادثه آفرید ........... خدای من !!!!! بازم به ما لطف کردی و معجزه را به ما ( یه بار علی ته چاه ، یه بار وسط کویر طبس و این بار ...) نشان دادی . شب جمعه ساعتای 12 بود که نمی دونم کی انداخت تو سر من ، که عمه مهری را دعوت کنم بریم سفره خونه . خدمت همشهری های گلم میگم ، رفتیم بند امیرشاه . اولش سفره خونه های بالا رفتیم و دوری زدیم بعدش پایین و اومدیم به جاده اصلی که رسیدیم ، مسیر خیلی تاریک بود و جاده دیده نمی شد . خدا چشمتون روز بد نبینه .... رفتیم تو دره .... ماشین خودش می رفت . یه لحظه فکر کردم ماشین داره میره رو سقف ... صدای یاحسین و یا فاطمه زهرای مهری خانوم پیچیده بود...
22 شهريور 1393

عمه جونیا ممنونم

دیشب به مناسبت دو ماهگی محمد سبحان عمه مهری و مرضیه که جدیدا برای دیدن محمد سبحان از تهران و بم آمدن ، ما را سوپرایز کردن . عمه جونیا کیک تولد گرفتن و گفتن خیلی گشتن که اسم محمد سبحان را روی کیک بنویسن که چون محل های شهر ما را یاد نداشتن ، نمی دونستن کدام شیرینی سرا این کار را می کنه . خلاصه من هم که تازه دیروز واکسن دو ماهگی دلبندم را زده بودم اما طفلی محمد سبحان خیلی آروم بود . دیشب بعد صرف شام ، کیک را آوردیم و مراسم تولد رسما شروع شد . عمه جان ممنونم . هم از این که برای دیدن پسرم از شهر دور آمدید و هم این که زحمت کشیدید و مراسم دیشب را با عشق بر پا کردید .       این عکسا را بابا مرتضی زحمت...
18 شهريور 1393

واکسن دو ماهگی

امروز محمدسبحان گلمو را بردم  بهداشت برای زدن واکسن. قبلش 12 قطره استامینفون  دادم  . دلم براش کباب شد .خانم پرستار با بی رحمی تمام واکسن را فرو کرد و پسرم صدای گریه اش بهداشت را برداشت . الانم هر نیم ساعتی براش کمپرس یخ میزارم . امروز سمیه خانوم (خانوم پسرعمو جمیل ) زحمت کشیدن و آمدن . چون خاله فاطمه رفته یزد تا کارای مدرکشو انجام بده .(خدا نگهدارت)
17 شهريور 1393

دامادی جواد و سید حسین

دیشب دامادی پسرعموم جواد و پسرخاله سید حسین بود .تصمیم گرفتیم شروعجلسه جواد و آخر جلسه سید حسین باشیم .مامان فاطمه زهرا نوه خاله ام(همسایه طبقه بالای ما) لباس عروس براش گرفته بود و علی می گفت برا منم کت شلوار سیاه بگیرین تا بشیم عروس و داماد . من می خواستم یک کت شلوار سفید براش بدوزم اما نه الان . یه مدتی بگذره که بزرگتر بشه . اما مامانم وقتی علاقه زیاد علی به کت شلوار را دید ، براش خرید و گفت هر موقع خواستی تو براش سفید بدوز.     دامادی جواد تالار مهتاب دامادی سید حسین تالار پسران کریم ...
4 شهريور 1393

دوبرادر

دوستای عزیزم که از رابطه علی و محمد سبحان پرسیده بودن ، علی جانم از روی علاقه زیادش به داداشش  ، محکم نازش میکنه ( که بیشتر شبیه کوبیدن محمدسبحانه) و بیشتر دوست داره پاهاشو ناز کنه ، طوری ناز میکنه که پاش قرمز میشه.   ...
4 شهريور 1393

اولین روز کاری

امروز اولین روز کاری منه . خیلی خوشحالم اومدم سرکار ، کنار همکارام . دلم برای همگی تنگ شده بود حتی میز کارم . عاشق محل کارم هستم ، به خصوص حالا که بی نهایت لطف همکارای عزیزم را نسبت به خودم می بینم . خیلی خوشحالم خیلی ............... از این که خدا همیشه کارم را درست میکنه ( خدایا هزاران بار تو را شکر ) از امروز محمد سبحان با من میاد سرکارم ، پسرم با خاله فاطمه  مهمانسرای شرکت هستن و هر چند ساعتی میرم بهش شیر میدم . از خواهر گلم هم ممنونم و کلی شرمنده خواهرم هستم ( همشیره کی می خواهم زحمات تو را جبران کنم ،نمی دانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟. خدا بهت جزای خیر بدهد) دیشب با علی صحبت میکردم که مدتی صبحا با هم بودیم و مهد نمی بردمت از فردا پسرم هر...
1 شهريور 1393